خواب نوشت

میشنوی؟ صدای خوردن قاشق و چنگالا به ظرف غذاست! چشماتو باز میکنی و متوجه میشی که نشستی سر یک سفره، نگاهی به داخل سفره میندازی یک بشقاب برنج جلوته، سالاد، سبزی، ماست و البته خورشت خوری هایی که داخلش خورشت قیمه اس. از اون قیمه های محشره که کنارش بادمجون و گوجه هم هستخوشمزه ظاهرش عین خورشت های مامان جونه؛ اون طرف ترم که ظرف ته دیگ زعفرونیاست، یک سفره صمیمی و آشناخیال باطل

طبق معمول یک تیکه بادمجونو گوجه و یکمی خورشت میریزی رو برنج و از خوردن این ترکیب از طعم سعی میکنی لذت ببری. ولی تا قاشق اولو میخوری بغض توانی برای خوردن لقمه های بعدی بهت نمیده...

این خورشت همون طمعه! خود خودشه خورشت مامان جونه؛ ولی مگه میشه؟! سرتو میچرخونی و اطراف سفره رو نگاه میکنی...

سمت راست بالای سفره باباجونو میبینی که طبق معمول همیشه مامان جونم کنار دستش نشسته و دور سفره کل خانواده مشغول خوردن غذان.

اما تو دیگه نمیتونی ذره ای از اون غذارو بخوری چون میفهمی خوابی و داری خواب میبینی! آره یک روز معمولی و سفره دور همی ساده دیروز برات شده رویای پر از دلتنگی امروز...

به خودت که میای نمیدونی آروم توی رویای قشنگو ساده ات بمونی  و به خوردن ناهار سر سفره خونه مادربزرگ و پدربزرگ ادامه بدی یا از جات بلند بشی خودتو برسونی کنارشون بغلشون کنی و طبق رویاهای دیگه ات سعی کنی سوال پیچشون کنی؟!

بلند و میشی و با تمام سرعتت سعی میکنی بری کنارشون اما تا میرسی نزدیکه مامان جون صدا ها کمتر میشه و تصاویر مبهم. بازم داری بیدار میشی.ناراحتکاری ازت ساخته نیس جز اینکه با تمام وجود یکیشونو بغل کنی...

بیداری... دلتنگی... گونه های بارونی... دوباره خواب و آرزوی دیدن باقی رویا...

+ دوست من اگر هنوزم داریشون قدرشونو بدون و از لحظه لحظه بودنشون لذت ببر...

+ پدربزرگ مادربزرگا یک نسل تکرار نشدنیه اونا از نسل آدمایی ان که نون عمل درستشنو خوردن نه نون دلالی و اسکنتو نوسانات بازار ارزو طلا! اونا نسل آدم هایی هستن که بینشون معرفتو صداقت بود نه اختلاص و دزدی چند هزار میلیاردی...

/ 9 نظر / 17 بازدید
niloofar

وب متفاوت و زيبايي دارين خيلي خوشحال شدم دوباره به وبتون اومدم[گل]

mosen

چقد خوب بود . دوسش داشتم و دلم گرفت یدفه . این مدل خوابا که یدفه وسطش یا آخرش می فهمی خوابه و واقعیت نداره خیییلی بده! چند وقت پیش یدونشو تجربه کردم! هیچوقت یادم نمیره لحظه ای که از خواب بیدار شدم :( همون لحظه که بیدار شدم این پست اومد به ذهنم : http://mosenajorloo.blogfa.com/post/54

mosen

اوهوم . خدا نکنه باباااااااااا [وحشتناک]

ناهی د

خواب واقعا نعمته ! [رویا] من تا حالا خواب پدر بزرگامو ندیدم ! این ینی اونا تمایلی به اومدن توی خواب من ندارن ! اگه داشتن ، خب میومدن دیگه ، [قهر][قهر] اونا دوسم ندار ن !! تقریبا هیچ خاطره ای هم ازشون ندارم !! خیلی از دستشون بخاطر این دو مسئله ناراحتم ، چرا انقد زود مردن که نتونم حتی یه خاطره ازشون داشته باشم ! آرزو به دل موندم یه بابا بزرگ داشته باشم که توی جیبش نخود و کشمش داشته باشه !! [اوه]

معلم کوچولو

کاش بشه توی رویا هم چند دقیقه برگشت به گذشته [افسوس] من فقط یکیشونو دارم

معلم کوچولو

عه من یه کامنت اینجاها گذاشته بودم انگار باز نیومده [نیشخند] از تبریکت هم ممنون عزیزم

mosen

یکیشو که خودت گفتی. یکیش میشه همون عادت! که دیگه پدیده های اطراف واسم مث بچگیا ناب و تازه نیست. و از همه مهمتر اینکه خودمون کلی زور زدیم که دیگه بچه نباشیم و بزرگ باشیم. کودک درونو خفش کردیم حالا داریم دنبالش می گردیم. یکم صداش کنی و نازشو بکشی میاد دوباره و کلی میشه کیف کرد باهاش :)