با چراغ گرد شهر

چشم باز کن تا انکارت از میانه بر خیزد

خنده زنان گفت : پیشتر که چشم هایم بسته بود هیاهو می شنیدم،  

گمانم این بود که صدای انسان است چشم که باز کردم  

اما همه چیز دیدم جز انسان!!

خنجر کشیدند و کمر به قتلش بستند  

و گفتند : حال که ما نه انسانیم تو بگو که این انسان  

کیست که ما نمیشناسیمش

گفت : آنکه دریا دریا می نوشد و هنوز تشنه است،  

آنکه کوه را بر دوشش می گذارد و خم به ابرو نمی آورد،

آنکه نه او از غم که غم از او می گریزد،  

آنکه در رزمگاه دنیا جز با خود نمی جنگد  

و از هر طرف که می رود جز او را نمی بیند،  

آنکه با قلبی شرحه شرحه تا بهشت می رقصد،  

آنکه خونش عشق است و قولش عشق،  

آنکه سرمایه اش حیرت است و ثروتش بی نیازی،  

آنکه سرش را می دهد آزادگی اش را اما نه،  

آنکه در زمین نمی گنجد، در آسمان نیز،  

آنکه خدا را .........

او هنوز می گفت که چراغش را شکستند   

و با هزار دشنه پهلویش را دریدند

فردا اما باز کسی خواهد آمد کسیکه از دیو و درد ملول است  

و انسانش آرزوست  

 

نویسنده:عرفان نظر آهاری

/ 0 نظر / 19 بازدید