گذر از کودکی

بچه که بودم ظهر ها بعد از ناهار, مامان عادت داشت منو پیشو خودش بخوابونه

اما من همیشه دوست داشتم برم تو حیاط بازی کنم و نخوابم

اون روزا مامان منو با قول رفتن به پارک یا خوردن بستنی و خودن کتاب داستان میخوابوند

گاهی وقتا هم مامان به خاطر خستگی زودتر از من خوابش میبردو منم فرار میکردمو میرفتم دنبال بازیگوشی

یک روز ظهر وقتی کنارش دراز کشیده بودم چند تا تار سفید بین موهای تیره مامان نظرمو جلب کرد

از مامان پرسیدم چرا بعضی از موهاش سفیدن؟

مامانم گفت چون شیطونی میکنیدو به حرفم گوش نمیدین دارم پیر میشم

منم دستمو بردم داخل موهای پر و نرم مامان نوازش کردمو گفتم نه نمیخوام پیر بشی!

بعد موهای سفید مامانو که به ده تا نمیرسید دونه دونه کندمو قایم اشون کردم زیر فرش.

مامان بهم خندیدو گفت تو و خواهر برادرت بچه های خوبی باشین من دیرتر پیر میشم

از اون روز سعی کردم بهتر باشم تا گرد سفید گذر عمر روی سر مادرم نشینه و مادر قشنگم همیشه جوون بمونه...

چند روز پیش که تصادفا چشمم به دوتا موی سفید روی سرم افتاد یاد اون روز افتادو به بازی زمان خندیدم.


+ بین خانواده ها موقعی که کارای سخت پیش میاد بعضی از اعضای خانواده سعی میکنن با تمام وجود کنار هم باشن و بار سختی رو با هم به دوش بکشن؛ اما بعضی ها هم همیشه عادت دارن تو روز های سخت بهانه گیر بشنو با رفتار تلخشون شونه خالی کنند

+ معلوم نیس چرا با همه قهر میکنن حتی با خودشون!

+ نامردیه بذاریم کمر عزیزمون خم بشه

دوستان بلاگفایی کجایید؟ اگر آدرس عوض کردید آدرستونو بذارید برامیول

راستی من نظراتتونو  ثبت میکنم ولی تو قالبم نظرات رو صفر نشون میده در صورتیکه نظر نمایش داده میشه. خنثیگویا این مشکل باقی پرشین بلاگی ها نیر میباشدچشم

/ 2 نظر / 17 بازدید
معلم کوچولو

چه خوب که یکی یاد ما بلاگفایی های بیچاره افتاد [نیشخند] آدرس جدیدم مادر جان: http://moalem-ko0cho0lo0.blogsky.com/ از بقیه هم آدرسی پیدا کردی به من بگو

mosen

بلاگفا را خدا آزاد کرد :) همین دور و برا توو اینستا و فیس بوک نفس می کشیدیم تا باز بشه بلاگفا