زمین سردش بود

خدا گفت: به یاد می آوری ایمان سال پیشت چگونه به پختگی رسید؟ تو داغ پر شور بودی و تابستان شد، و شور و شوقت به بار نشست و کم کم از آن شوق و بلوغ به معرفت رسیدی، نام آن معرفت را پاییز گذاشتیم. اما...
من به تو گفتم که از پس هر معرفتی، معرفت دیگری است، و پرسیدمت که آیا می خواهی تا ابد به این معرفت بسنده کنی؟
تو اما بی قرار معرفتی دیگر بودی. و آنگاه به یادت آوردم که هر معرفت دیگر در پی هزار رنج دیگر است. و تو برای معرفتی نو به ایمانی نو محتاجی. اما میان معرفت نو و ایمان نو ، فاصله ای تلخ و سرد است که نامش زمستان است.فاصله ای که در آن باید خلوت و تامل و تدبیر را به تجربه بنشینی، صبوری و سکوت و سنگینی را. و تو پذیرفتی.
اما حال وقت آن است که از زمستان خود به در آیی و دوباره ایمان بیاوری و آنچه را از زمستان آموختی در ایمان تازه ات به کار بری. زیرا که ماندن در این سکوت و سنگینی رسم ایمان نیست، ایمان شکفتگی و شور و شادمانی است. ایمان زندگی است
پس ایمان بیاور، ای زمین عزیز !
و زمین ایمان آورد و جهان گرم شد. زمین ایمان آورد و جهان سبز شد. زمین ایمان آورد و جهان به شور و شکفتگی و شادمانی رسید.
نام ایمان تازه زمین، بهار بود.


عرفان نظر آهاری


/ 2 نظر / 24 بازدید
پرچین خاطره

سلام دو سه روز پیش مطلبی رو نوشتم که در قسمت نظرات، برام نوشته بودن نوشته ی من اونا رو یاد نوشته های نظر آهاری انداخته؛ من تا امشب نوشته ای از ایشون نخونده بودم تا الأن که وبلاگ شما رو دیدم و نوشته ی ایشون رو اصلاً نمیشه نوشته ی منو با قلم ایشون حتی نزدیک دونست ولی اگه دوست داشتین خوشحال میشم بخونینش

شادی

در این شبگیر كدامین جام و پیغام صبوحی مستتان كرده ست؟ ای مرغان كه چونین بر برهنه شاخه های این درخت برده خوابش دور غریب افتاده از اقران بستانش در این بیغوله ی مهجور قرار از دست داده، شاد می شنگید و می خوانید؟ خوشا، دیگر خوشا حال شما، اما سپهر پیر بد عهد است و بی مهر است، می دانید؟ كدامین جام و پیغام؟ اوه بهار، آنجا نگه كن، با همین آفاق تنگ خانه ی تو باز هم آن كوه ها پیداست شنل برفینه شان دستار گردن گشته، جنبد، جنبش بدرود زمستان گو بپوشد شهر را در سایه های تیره و سردش بهار آنجاست، ها، آنك طلایه ی روشنش، چون شعله ای در دود بهار اینجاست، در دلهای ما، آوازهای ما و پرواز پرستوها در آن دامان ابرآلود هزاران كاروان از خوبتر پیغام و شیرین تر خبرپویان و گوش آشنا جویان تو چه شنفتی به جز بانگ خروس و خر در این دهكور دور افتاده از معبر چنین غمگین و هایاهای كدامین سوگ می گریاندت ای ابر شبگیران اسفندی؟ اگر دوریم اگر نزدیك بیا با هم بگرییم ای چو من تاریك مهدی اخوان ثالث